Saturday, February 28, 2009

نشریه اینترنتی سگال به روز شد


با درود
ششمین شماره نشریه اینترنتی سگال به روز شد

آدرسهای سگال بر وری اینترنت :
http://segalonline.blogfa.com
http://segal0nline.blogfa.com آدرس جدید به جای o صفر
http://segalonline.blogspot.com

Friday, February 13, 2009

برای رامین مولایی که دیگر در میان ما نیست


برای رامین مولایی که دیگر در میان ما نیست .
با درود



در این ماتم سرا که وطن می خوانندش ، نه موطنی بر جای مانده و نه تنی .... .
رفاقت رنگ دورویی اختیار نموده و معرفت و صداقت در رقابتی بی امان سعی در هم آغوشی رذالت و نامردی دارند .
این تنها یک تک شات از چهره واقعی و عریان این وطن است که هر روز با ظاهری که در ذهنهای نوستالوژیکمان از وطن خیالی و آرمانیمان می سازیم و دلخوش بر همین خیالاتیم تا روزمان را به شب
برسانیم .
یک قرن ( 30 سال ) به روایت اجداد آریایمان از تولد موجودی بنام جمهوری اسلامی می گذرد ، موجودی که از دل مام میهن سر بر اورد و ملتی که این ناخلف فرزند را آبستن بود اکنون باید دید حال و روزش را... .
این فرزند ناخلف ایری سیاه بر سر خورشید وطن کشید و جنگ را نهمت الهی خواند .
جانیان اعدام کردند و دیوانگان تا فتح قدس رفتند ، سرداران سازندگی ساختند و اصلاحات صورت گرفت و نوبت به عدالت محوران رسید و کردند آنچه باید می کردند .
نمی خواهم از دانسته ها یرایت بگوییم اما هر وقت در این ام القرای اسلامی دلت گرفت و خواستی برای لحظه ای از اسارت افکار خسته و دلتنگ ذهنت به گوشه ای امن و دنج پناه ببری به گورستان برو !
فرقی ندارد به کدامین سو می روی بهشت زهرا ، خاوران ، تخت پولاد و ... کوه ، جنگل ، بیایان و حتی خیایان ؛ تنها به گورستان برو .... .
در طول راه پایت در 10 ها گودال می افتد و لحظه ای از روان پریشی به خود می آیی .
یاز هم این صف طویل نانوایی و اتوبوس است که برای چشمانت هیچ تازگی ندارد ، بوی دود ،صدای سرفه رهگذران گوشهایت را نوازش می دهد با مزه مزه کردن آب دهانت لذت سرب را به تک تک یاخته هایت
می رسانی .... .
یاز هم یوی حشیشی که در فضا پیچیده یه مشامت می خورد و تا می خواهی ازآن مکان با گرفتن کامی سنگین رها شوی نگاهت به جویهای خالی از آب پر از سرنگ می افتد .
ناگهان فکر آمار تازه ارائه شده در مورد سقط جنین ذهنت را مشغول می کند و تا می خواهی برایش توجیهی پیدا کنی و یا هضمش کنی این صدای دلنشین ماشینهای پلیس امنیت اخلاقی و اجتماعی و ... است که از تحلیل ها نجاتت می دهد .
با فکر معاش و کار و بیمه و قسط و وام و .... درگیری که خود را در محیط امن گورستان پیدا می کنی !
اینجا دیگر هیچ چیزی دروغ نیست ؛ همه یکرنگ هستند و در فضا تنها یک بو حکم می راند .
سکوت اش حقیقی است و شیونها همه از سر درد اما آرامش تنها در یاد آوری خاطرات روزهای خوب گذشته است . گفتم در ابتدا با تو ما همه ژنتیک نوستالوژیکیم .... .
در برگشت باز هم خوشحالی که حداقل هنوز من هستم . باز هم زندگی جریان دارد و .... .
دم درب خانه که رسیدی دیگر سرت به زیر نیست یک احساس راحتی و سبکبالی داری .
اینبار توجهت به نوشته تازه روی دیوار جلب می شود " مــا هــســــتیم "
با خودت تکرار می کنی آری ما هستیم ، پس غیر از تو شخص دیگری هم هست که باور دارد ما هستیم اگر بخواهیم بمانیم ... .

رامین جان اینها را همه برای تو گفتم برای تو دوستی که دیگر در میان ما نیستی اما تو هم هستی و ماندگار می مانی .
رامین جان تا روزی که رفتی نه چهره ات رادیده بودم و نه حتی سن و سال تو را می دانستم اما مگر مهم است .
اکنون دیگر رامین مولایی یا بهتر بگوییم رامین رضا مولایی در میان مانیست او خدمت ارزنده ای حداقل در این سالهای اخیر به دنیای وب نویسان کرد با تمام تواناییهایش ، امید و پیام هزاران وبلاگ نویس را به بسیاری نمایش داد بدون اینکه هیچ ادایی داشته باشد . تعارف را کنار بگذاریم چند درصد از ما واقعا به فکر هدف هستیم نه خودمان ، آن هم انسانی با شایستگی ها و تواناییهای او ... . ؟
دیر یا زود همه می رویم. رامین رفت اما یادش گرامی باد . ای کاش پاکی و صداقت رامین مولائی همگانی و همه جائی شود.
رامین مولایی در این سالهای اخیر بیشتر انرژی اش را صرف بروز کردن چند وبلاگ می کرد و در این وبلاگها نظرات و نوشتهای خود و بسیاری از وبلاگ نویسها را انتشار داد و در تمامی این مدت لحظه ای از مبارزه با استبداد و حکومت جمهوری اسلامی فرو گذاری نکرد و این به شهادت نوشته هایش همگی نمایان است .
اما رامین مولایی جدای از دنیای مجازی در این دنیای حقیقی ، یک فیلمبردار یرجسته بود و در انتها با گرامی داشت یادش به برخی از آثار او اشاره می شود :
او مدیر فیلمبرداری بسیاری ار آثار ماندگار سینماگر صاحب سبک« سهراب شهید ثالث» اوبود.

1.درغربت In Der fremde
فیلمنامه: سهراب شهیدثالث، هلگا هورز. مدیر فیلمبرداری: رامین مولایی. دستیار فیلمبردار: ولفگانگ کنیجی. ، 1354/ 1975.
برنده ی جایزه منتقدان بین‌المللی Fipreci جشنواره برلین، مورد تحسین دفتر بین‌المللی فیلم و داوران فیلم Evanglish. نمایش در جشنواره‌های لندن، تهران و شیکاگو.
2. بلوغ (زمان بلوغ )Reife Zeit
فیلمنامه: سهراب شهیدثالث، هلگا هوزر. فیلمبردار: رامین مولایی. محصول آلمان فدرال، 1976.
برنده جایزه هوگوی نقره از جشنواره شیکاگو، تحسین هیأت داوری جشنواره‌ لوکارنو، نمایش در جشنواره‌های تهران و لندن.
3. تعطیلات طولانی لوته ایزنر Die Langen Ferin der Lotte Eisner
فیلمنامه: شهیدثالث. فیلمبردار: رامین مولایی. سیاه‌وسفید، 16 میلیمتری، 60 دقیقه. محصول مشترک فرانسه و آلمان، 1979.
نمایش در جشنواره‌های کن و لندن، افتتاحیه جشنواره مینیاپولیس و دریافت جایزه‌ی ویژه از سینماتک انگلستان.
4.نظم Ordnung
تهیه‌کننده: مارتن ناگه. فیلمنامه: شهیدثالث،. مدیر فیلمبرداری: رامین مولایی.
5.آنتون پ. چخوف: یک زندگی Anton P. Tschechow: Ein Leben
فیلمنامه: شهیدثالث و پیتر اوریان. فیلمبردار: رامین مولایی. 16 میلیمتری، رنگی، 97 دقیقه. محصول مشترک آلمان فدرال و شوروی. 1981 (با همکاری کانال‌هایSFB, SWF, WDR و شرکت‌های تهیه فیلم Provodis و Creative. )
6. اوتوپیا Utopia
تهیه‌کننده: شبکه تلویزیونی ZDF. فیلمبردار: رامین مولایی. رنگی، 35 میلیمتری، 198 دقیقه. محصول آلمان فدرال، 1982.
تنها فیلم آلمانی بخش مسابقه‌ی جشنواره برلین 1983. برنده‌ی جایزه‌ی تلویزیونی آکادمی هنرهای تجسمی آلمان، 1983.
7. گیرنده‌ی ناشناس Empfanger Unbekannt
تهیه‌کننده: شبکه‌های ZDF و CrdativeAge.. فیلمبردار: رامین مولایی.
8. درخت بید Der Weidenbaum
تهیه‌کننده: رادیو برِمِن و اسلواکی فیلم. (بر اساس داستان کوتاهی به همین نام از آنتون چخوف). فیلمبردار: رامین مولایی. ، 1984.

علی ویلاگ یار دبستانی

http://yardabestani.blogfa.com/

Monday, December 1, 2008

یعنی فرشته ها هم می تونن بنویسن ؟

یعنی فرشته ها هم می تونن بنویسن ؟



شاید ، باید زودتر شروع می کردم .....

زودتر شروعی دوباره را تا از این برزخ روزمرگی و روان پریشی آسوده خاطر شوم .

نمی دانم ! اعتیاد همان حسی است که همگی به عادتهایمان داریم ؟ ... !

عادتهایی که شاید تکرار وقایع اند و یا وضعیتی معلوم که خود طراح و معمار و بنا و نمی دانم هر کوفت و زهر مار دیگری که بگویید بوده ایم .

عادتهایی که مثل عادت ماهیانه بانوان محترم است و اگر دیر و زود شود هزار فکر و اگر پشتش نهفته .

اما هر چه که هست این عادتها و این اعتیاد زیباست زیرا حسی را به شما می دهد که با آن همچنان امیدوارید به خیلی چیزها از جمله خودتان و زندگی .... شاید بی ربط باشد اما فکر کنم بطور قطع اینگونه است .

این انگشتان نامرئی اعتیاد است که زیر پوستتان را مدام قلقلک می دهد تا ازپی بیهودگی برهید با آغوشی باز به استقبال بیهودگی و سرمستی بروید .

چه حس و حال زیبایست این عادتها و درست گفته اند ترک عادت موجب مرض است .

خب بعد از مقدمه کسل کننده که اگر همچنان چندین نفری چون خودم روان پریش هنوز به این کلبه دلتنگیها و خزعبلات الکترونیکی باز سری بزنند ، همگی خواهند گفت :

مرتیکه الاغ این قدر مقدمه چینی لازم نیست تا به خود احمق ات حالی کنی که دوباره شروع به نوشتن چرندیات و مزخرفاتت مثل قبل کرده ای .!

اما چه می شود کرد همیشه دنبال این هستیم و بوده ایم که خود را برای خود و برای دیگران بخاطر انجام هر کاری توجیح نماییم .

خیلی وقت بود دلم می خواست بنویسم اما نمی شد! چرا؟ نمی دانم اما خب می گویم به 1000 به اضافه 1 دلیل .

هزارش را که کنار بگذاریم یک دلیلش همان آب هندونه بودن ماست که تقصیر روان پریشی می گذارمش .

اما جدا چند روز بود می خواستم چون آن هزاران باری که نوشتم و هی دلت کردم .بنویسم . اما این ورد لاکردار بد رقم گیر داده بود . چند بار هم هی آنیستال و اینستالش کردیم اما نشد که نشد . تا آن حس پریشانی را از ما گرفت

اما صادقانه و شرافتماندانه بگویم چون همیشه بدون هیچ خواندنی از روی نوشته از اول شروع به نوشتن کردم تا به آخر می روم که تمام شود . بدون هیچ ادیت و ویرایشی .

پس حداقل همینش خوب است که همیشه تازه است و از تنور در آمده .


بگذریم تمام حس خمودی ازمان پرید و به قولی این همه خرج کرده بودیم که نئشه شویم همگی پرید و رفت .

... چند شب پیش داشتم در سکوت تنهایی خودم و هوای سرد شبی پاییزی قدم می زدم که بی خود و بی جهت توجهم به طرفی قل خورد و رفت و آن طرف هم نمی دانم چه شد که نگاه یکی به توجه ما گره خورد و در این گیر و دار برای چند لحظه ای در خاطر جفتمان گره ای کور پدید آمد .

من رفتم به روزگاری چند ولی گذشته ولی او را نمی دانم . طرف خیلی شبیه یکی از بازجوهای دوران حماقتم بود. دورانی که فکر می کردم واقعا آرمان و ایثار و عقیده و ... زهر مار همگی ثابت قدمند و ارزش هر ریسکی را دارند .... .

نمی دانم شاید من اشتباه کردم اما فکر کنم واقعا طرف خودش بود .

چون او هم مرا همانگونه که من او را نگاه می کردم نگاه می کرد شاید او هم با خودش رفته بود به دوران حماقتش و یا از ذهنش یاری می خواست تا خاطرات دوران حماقتهایمان به یادش بیاید ... .

امروز دوست عزیزی برایم زنگ زد با کلی اصرار و از ما انکار خواست تا به دیدنش برویم ... .

رفتیم و بعد از درودی گرم با تنی چند معارفه شدیم ( چه بی معنی شد از لحاظ ادبی اما گفتم که ادیت نداریم ) .

بحث به سوی تجارت نت و اینگونه مسائل رفت که باز پای ما را به وسط کشیدند .

من که خودم از این دنیای نت بیزارم و هر روز در آن سرگردان به صحبتهایشان گوش کردم و هی گوش کردم و هی گوش کردم تا شاید کوتاه بیایند اما مگر این عالیجنابان کوتاه می آمدند حتی برای دمی .

خلاصه ناگهان سکان این کشتی طوفان زده را به دست گرفتم و با همه احترام یکجوری بهشان حالی کردم که دست از سر پر مو ما که می خواهید مثل سر خودتان کم کم بی مو شود بر دارید .

یکسری دلیل و منطق هم برایشان چیدم که بی خیال شوند اما چه می شود کرد که اینگونه ایم اکثریتمان که می خواهیم همه را با خود همراه و هم یار نمایم و تا اوکی را نگرفته ایم دست از طرف برنداریم .

اما آخر بهشان حالی کردم بابا یه خری تو این دنیا هست که مثل هیچ خر دیگه ای فکر نمی کنه این خره بعضی موقعه ها حتی مثل اون بز گره تو یک گله بز ... .

اما چه حالی می کردم با بعضی حرفها چنان آتیشیان می کردم و از این آتیش وجودشان گرمایی به پوست رنگ و رو رفته ام می دادم که در انتها پوست من سرخ و سرزنده شد و این عالیجنابان مغز فندقی انجماد وجودشان را فرا گرفت .

امشب هم قراری با خودم نذاشته بودم که چیزی بنویسم درست مثل این چندین ماهی که ننوشته بودم اما حرفها و جدلهای یک بچه کلاس اولی با پدرش برایم خیلی جالب بود و از چند ساعت پیش که استدلال این بچه را شنیدم تا همین الان با خودم درگیرم اما چه حالی کردم با حرفهای این عزیز دل .

بچه : بابا مگه نمی گن فرشته ها رو شونه های ما نشستن و همه کارهای ما رو می نویسن .

باباهه : خب که چی ؟

بچه : بابا پس چطوره من که هنوز با سواد نشدم و نمی تونم بنویسم اما این ها می تونن کارهای منو بنویسن .

همش دارم به این فکر می کنم :

یعنی فرشته ها هم مثل اون بازجوهه می تونن تمام کارهای منو بنویسن .

برای همین تصمیم گرفتم از امروز یک دفتر مخصوص خزعبلات ناب خودم تهیه کنم و نگهش دارم تا اون روزی که می گن قراره برم دوزخ اگه اونجا چیزی یا کاری از قلم افتاد بهشون بگم تازه دفترم رو هم بهشون میدم تا اگه خواستن همونجا کارمو یکسره کنن بزارن زیر اون هیزمهایی که برام تهیه دیدن تا زودتر گر بگیره، این آتیشه و هم ما رو هم اونها رو از جلز و ولز کردن بی خودی نجات بدم .

نمی دونم چرا این اومد سر زبونم اما می نویسمش که نوشته باشم :

وقتی غل و زنجیر هست

دل بالا و پایین می پره

اما وقتی در زندون بازه

اونی که در بره خیلی خره ..... .

علی . یار دبستانی

11. 9 . 87